| كوچه رند |
صفحه اصلی
|
Monday, November 10, 2003
٭ سلام ...
انديشه شما
........................................................................................صفحه ادبي جارچي با مطالبي در حال و هواي اين روزها بروز آوري شده است . من نيز حرف دلم را همانجا زده ام ********** کدام فراموشي ؟ مگر مي شود ؟ مگر مي توانم ؟ تو صلاح خويش گير و مصلحت مملکت خويش . تو اگر مي خواهي بگريز چون نسيم از تن صبح ، چون صياد از دم صيد ! ، چون دانه از مقابل پرنده و چون نوشدارو از براي بيمار .بگسل ريسماني را که ممکن است در بافتنش نقشي نداشته باشي . بشکن عهدي را که شايد تو نبسته باشي ولي من هنوز نشسته ام اينجا بر سر همان دام به اميد همان دانه ، چشم انتظار همان صيد و بيمار همان طبيب . نشسته ام بر سر همان عهد و در دست ، سر همان ريسمان ! کدام فراموشي ؟ کدام سفر ؟ مگر مي توان با سفر از غم عشقت گريخت ؟ کجا روم که تو را نيابم و در ظلمت کدامين شب سياه گم شوم تا حسرت ماهتاب رويت بيچاره ام نکند ؟ عشق تو بلاي دل درويش من است بيگانه نمي شود ، مگر خويش من است خواهم سفري کنم ز غم بگريزم منزل منزل ، غم تو در پيش من است ******** باشد، فراموش مي کنم! . حتي اگر نخواهم ! اين طبيعت آدمي است .حقيقتي که اگر چه تلخ است واقعيت دارد . فراموشم مي شود و اين گريه هاي شبانه و اين ناله هاي هميشگي تبديل مي شود به ناله هايي شايد هر چند وقت يکبار ! و سوز سينه اي که شايد هيچکس جز خودم نفهمد و احساس نکند و حسرتي افزون بر تمام حسرت هاي پيشين ! عمر است و روزگار که مي گذرانيم و فراموشي و عهد شکني و راستي که من در تمام اين پيچ و خم هزار توي وحشت زا ، اگر نمي ديدم تو را و اگر نداشتم آن شانه هاي گرمت را و اگر نبود احساس همراهي سبزت ، چقدر پيشتر از اينها ، مرده بودم ! من که آرام و بي خيال نشسته بودم که تو آمدي ، که تو جلوه کردي ، که آفتاب روي تو طلوع کرد و چشم تماشاي من بسته و بروي ماه تو گشوده . من که سجاده گسترده بودم و به نماز نياز ايستاده بودم که تو ، تو رخ نمودي و ياد تو نماز از ياد ببرد و هوش از سر ، از سجاده نشيني به خرابات نشيني ام کشاندي و از شب گردي به هرزه گردي . مرا به باد فنا دادي و در وادي بلا گرفتار آوردي عشقم دادي ، ز اهل دردم کردي از دانش و هوش و عقل فردم کردي سجاده نشين باوقاري بودم ميخواره و رند و و هرزه گردم کردي و اينک کجايي که ببيني دست و پا زدنم را و غرقه شدنم را و بي طاقتي و دربدريم را . سوختنم را در آتشي که تو برافروختي و فتنه اي که تو برافراشتي . کاش بيايي و بنگري . چه لذتي دارد آنگونه گرفتن و اينسان رها کردن ؟ چه شوقي است در آن در بند آوردن و در اين در زندان سوزاندن ؟ چه حکمتي است در اين رخ نمودن و اين گسستن و رفتن ؟ نمي دانم و نبايد هم بدانم که نقش من و تو نقشي است جدا و کو تا من و تو یکي شويم و نقشمان یکي ؟! کاش بيايي و تماشا کني : آنکه دائم هوس سوختن ما مي کرد کاش مي آمد و از دور تماشا مي کرد و من هر بار مي آمدم و رد مي شدم و تنها يادگارم قطره اشکي بود که بر در خانه ات مي چکاندم و حسرت دق البابي ! و اين اولين و آخرين بار که طاقت صبوري طاق شد و دل عاشق ، جسور ، آمدم به اميدي و برگشتم نا اميد ! با دلي شاد به اميد وصالي که نديدم آمدم بر سر کوي تو و در خانه نبودي حلقه بر در زدم و از تو جوابي نشنيدم يا که بودي و در خانه برويم نگشودي ؟! ****** ... و اينها ناله هست و گلايه نيست که اشتياق است و شرح درد عاشقي و من اين درد را هزار مرتبه از دواي مدعيان خوشتر دارم نگارا ! محبت تو بلاست و بلاي تو عطاست و گلايه از عطاي تو خطاست ... نوشته شده در ساعت 7:56 PM توسط سعيد
Comments:
Post a Comment
|