اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد ****** در دام مانده صيد و صياد رفته باشد
كوچه رند






Sunday, October 26, 2003

٭ سلام
خسته و درمانده ام اين روزها . احتياجي به توضيح و تفسير نيست كه آشكار است و واضح . با اين وجود دل عاشقي كه يادگار محبت اوست هنوز زنده هست و هنوز مي تپد و تو ، تويي كه بي نهايت دوستت دارم و كدامين بهانه زيباتر و مليحتر از تو براي ماندن و زيستن و سرودن ؟
در پشت تريبون دلم عشق چنين گفت :
معشوق تو ناز است و مليح است و عزيز است
اعضاي وجودم همه از روي صداقت
فرياد كشيدند “ صحيح است ، صحيح است “

براي پرواز و رسيدن به اوج بايد پر و بالي باشد و اشتياقي و اشتياق يعني طلب ، يعني نياز و اين طلب و نياز حاصل نمي شود مگر با تفكر و تعقل عاشقانه و اينجا پيوند زيباي اين دو مفهوم متضاد معنا مي يابد درست مثل پارادوكس متضاد ميان ايمان و عشق . داستان ابراهيم (ع) را بخوان ، چند باره...
در انتهاي خلوت اضطراب آور كوچه و در حالي كه صداي ضربان قلبم را واضح تر از هميشه مي شنوم ، از پشت شمشادهاي هميشه عاشق ايستاده ام به نظاره قامت رويايي و دلفريبت . بر آستانه در و فوج فوج ميهماناني كه مشتاقانه بديدارت مي آيند و بر سفره كرامتت عاشقي مي كنند و من ؟ مرا پايي براي رفتن و جراتي براي در مقابلت ايستادن نيست . چندين بار دل به دريا مي زنم اما ...
من گذشتم از صف شمشادها
دل زدم بر هر چه بادابادها
از حصار جرات خود رد شدم
بر گذرگاه عبورت سد شدم
گفتمت : آه اي نگار مهوشم
مي شود من هم در آغوشت كشم ؟!

و مي ترسم و خجالت مي كشم كه بگويم ديگر نفسي براي بيان شوق نيست و زورق صبر ، عجيب در طوفان بلا گرفتار آمده . نخواه و نپسند كه عاشقي اينچنين ، سر از اين درگاه برتابد و پي ياري دگر باشد و دلداري دگر ...
من اگر اين بار رفتم ، رفتم آزارم مكن
اين تغافلهاي بيش از پيش ، در كارم مكن
...
مي شود ناگه يكي ديگر خريدارم ، مكن
....
************
پشت در اتاق عمل آنقدر مضطرب بودم كه زياد متوجه او نباشم . احساس مي كردم مي خواهد چيزي بگويد . خيال مي كردم از پرسنل بيمارستان است ...
فردا صبح سر خيابان جلويم را گرفت و با لهجه غليظ عربي پرسيد :
" من كجا رفت؟ "
برادرم ابوكرار اهل نجف بود .فقط چند دقيقه اي همكلام شديم . تا او را ببرم و به آدرسي كه مي خواست برسانم . با ايما و اشاره و قدري فارسي و عربي شكسته لحظات شيريني با هم داشنيم . هنگام خداحافظي در آغوشم كشيد و من در حاليكه اشك در چشمانم موج مي زد گفتم وقتي رسيدي نجف ، مرقد مولا علي ابن ابي طالب را از جانب من هم زيارت كن و او زير گلويم را بوسيد ...
*************
در سحرگاههاي عاشقانه تان و در نجواهاي عارفانه تان ، در هاي و هوي مستانه تان و در حضور مشتاقانه تان بر درگاه دوست ، اگر فرصتي دست داد و مجالي ، سعيد را فراموش نكنيد كه سخت محتاجم و محناجم و محتاجم و سياهي و زنگار قلب ، مجالي نمي دهد براي احساس اشتياق دوست .
اين واژه هاي مقدس عجيب مرا به تلاطم مي اندازد و آسمان چشمهايم را ابري مي كند :
لو علم المدبرون كيف اشتياقي بهم ، لماتوا شوقا
"اگر مي دانستند گناهكاران كه چه اشتياقي براي بازگشت آنها دارم ، هر آينه از شوق جان مي سپردند"
اگر مي دانستند
اگر مي دانستند....
حلالم كنيد . اگر با گفتن ، اگر با سكوت ، اگر با نوشتنم ، اگر با احساسم ، با بيان عاشقيم ، با خون خوردن و دم بر نياوردنم ، با بودنم با هر چه سبب ساز آزار و اذيتي شده ام نادان بوده ام و نفهميده ام . حلالم كنيد لطفا
بدرود



انديشه شما ........................................................................................

Comments: Post a Comment

Home