اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد ****** در دام مانده صيد و صياد رفته باشد
كوچه رند






Tuesday, September 16, 2003

٭ سلام ...
گاهي لازمه جدا شي از خودت ، بشکني تو خودت و دوباره ساخته شي ، بياي بيرون از قالبي که مدتها ساختي واسه خودت و خيلي وقته فرصت فکر کردن بهش رو نداشتي . گاهي لازمه جدا شي از خودت بياي بالا ، بالا و بالاتر ، خوب نيگا کني ببيني کجاي اين دنيا قرار گرفتي ، کي هستي ، کجايي ، چه کاره اي ؟ به خودت ، به اطرافيات به اونا که دوستت دارن و اونا که وانمود مي کنن دوستت دارن ! به اونا که دوستشون داري و اونايي رو که وانمود مي کني دوستشون داري !
لازمه جدا شي بياي بالا از يه زاويه ديگه به خودت به دنيا به اطرافت به همه چي نيگا کني . گاهي از خودت بپرسي چرا ؟ واسه چه هدف و چه انگيزه اي ؟ چرا چرا چرا ؟
مي دوني ! همه خيال مي کنن محور و مرکز زمين و آفرينش خودشونن . تا حالا به اين موضوع فکر کردي ؟! همه دوست دارن و انتظار دارن بقيه حول محور اونا بچرخن . همونجوري که خودشون مي خوان ، خودشون باور دارن ، خودشون دوست دارن . ولي با خواستن و دوست داشتن ما ، با باورهاي من و تو قرار نيست چيزي عوض بشه ، حقيقتي وارونه بشه و ،هستي نيست بشه
گاهي لازمه بشکني ، بفهمي چقدر حقيري ، چقدر کوچيکي ، چقدر ضعيفي و چه اندازه ناچيز و ناتوان . برو بالا . بالا و بالاتر . راستي از اون بالا ، خبري از خودت هست ؟ به صداقتت قسم که نه ! نيست !
... هنوز به من فرصتي براي عاشق شدن مي دهند و همين برايم کافيست . هنوز اين خانه سقفي براي آويختن فانوس عاشقي دارد و همين دلگرمم مي کند . چه فرقي مي کند تو بداني يا نه ؟ چه تفاوت دارد که تو بپسندي يا نه ؟ مهم اينست که تو هستي در امتداد نگاههاي من که مي تواند خانه به خانه کوي به کوي و خيابان به خيابان بگذرد و با خيال تو همآغوش شود . چه فرق مي کند که من از غم تو شب را بروز و روز را به شب رسانم و تو سر بر کدام بالش راحت گذاشته اي و به کدامين نشاط مشغولي ؟
همين که هستي و همين اندازه که حضورت مرا بدرگاه حضرت عشق باري دوباره داده است مرا کافيست ...
و راستي ! :
غم مي فرست ليک به اندازه مي فرست
يک دل درون سينه ما ، خود زياد نيست

...




انديشه شما ........................................................................................

Comments: Post a Comment

Home