| كوچه رند |
صفحه اصلی
|
Monday, September 29, 2003
٭ سلام ...
انديشه شما
........................................................................................نه در دل مي توان اين راز بنهفت نه كس را مي توان زين غم خبر كرد 27 ساله كه توي اين زندان به ظاهر آراسته اي كه خيلي وقتا منو مجذوب و فريفته خودش مي كنه همراه منه . اين فقط قسمت دوم ماجراييه كه من خوب يادم مي آد . خيلي پيشتر از اين حرفا ، اون موقع كه زمان و مكان معني امروزي خودش رو نداشت ، اون موقعا كه بيشتر از هر چيز ديگه فقط لبخند معني دار اون حقيقت مقدس لا يزاليه كه يادم مونده ، بازم همراه و همنشين من بود . توي تموم اون مدت و توي تموم اين 27 سال قسمت دوم، هيچوقت بهم دروغ نگفته بود . هيچ وقت فريبم نداده بود . هيچوقت سعي نكرده بود سربسرم بذاره ، دستم بندازه يا مسخره ام كنه . خودم بزرگش كرده بودم . از شيره جون خودم پرورونده بودمش و با خون دل پرورشش داده بودم . خودم براش از حافظ و مولانا گفتم و غزل و مثنوي خوندم . خودم همراه وحشي كردمش و به پابوس عراقي بردمش . خودم براش از تقواي صالحان گفتم و مناجات عارفان . خيلي وقتا هوس كرد قدم بذاره تو راهي كه نبايد مي ذاشت . به خيلي چيزا تمايل پيدا كرد كه نبايد مي كرد و من براش توضيح دادم . براش خوندم .هر چيزي كه بلد بودم و مي فهميدم و بعضي وقتا از كتاب مقدس ، حتي اگه نمي فهميدم ، حتي اگه نمي فهميد ... . من نبودم يكي بود درون من كه مي گفت و مي خوند از زبون من . كيست اين پنهان مرا در جان و تن كز زبان من همي گويد سخن ... و اوني شد كه مي خواستم كه مي پسنديدم كه چشمام رو مي بستم و خودم رو مي سپردم بهش تا هر جا كه مي خواد ببره . هر كاري مي خواد بكنه كه اطمينان داشتم بهش و ايمان . نشد در مورد هيچكسي بهم دروغ بگه . قضاوتاش حرف نداشت . مو ، لاي درزش نمي رفت . حتي پيش بينياش و خبر دادنش از آينده .چقدر بهش مطمئن بودم... اما اينبار بهم دروغ گفت . منو كشيد به وادي فريب . خيال ، وهم و رويا و تو نمي دوني كه چقدر سخته وقتي اونجايي كه نبايد ، اونجايي كه اصلا انتظارش رو نمي كشي بخاطر دروغ ، بخاطر فريب يكي كه اون همه بهش مطمئن بودي ، بشكني ، بريزي و آوار بشي . خيلي سخته خيلي ... آره ! احساسم بهم دروغ گفت . شكايتش رو بردم پيش اوني كه فقط لبخند مليحش يادم مونده . خواستم بگم اما بغض مانعم شد . فقط تونستم گريه كنم آروم و بي صدا . اومدم گله كنم كه خنده ام گرفت . گله از كي ؟ از چي ؟ از دشمنان برند شكايت به دوستان چون دوست ، دشمن است شكايت كجا برم ؟! بايد منطقي باشم . وقتي يكي دروغ مي گه يعني گناه بزرگي مرتكب شده . گناه بزرگ يعني دور شدن از رحمت خدا ، يعني فاصله و اين فاصله حاصل نمي شه مگه با لقمه حروم مگه با تكرار گناهاي كوچيكي كه كم كم بزرگ مي شه و بزرگتر . آهاي با توام سعيد ! همه اونا كه براش خوندي ، همه اونا كه براش گفتي ، درست . ولي اونا ظاهر قضيه است . حداكثر نصف قضيه است . برو ببين كجاي كارت اشتباهه . ببين كجا بزور لقمه حروم دادي بهش تا شكم خودتو سير كني . كجا وادارش كردي به گناه ، تا خودت لذت كثيفي رو تجربه كني . عيب از خودته سعيد .از خودت . مگه تو جداي از احساستي ؟ بخدا كه نه ... آينه چون نقش تو بنمود راست ... گفته بودي هزينه اش خون دل خوردنه .قبول كردم . آواره شدنه .قبول كردم . از خودت ، علايقت ، خونواده ات و عزيزانت بريدنه قبول كردم . خوار شدن و خفيف شدن و تحقير شدنه ، قبول كردم . خنديدن و خندوندنه ، با يه دل زخمي ، با يه كمر شكسته قبول كردم . لبخند زدي و گفتي مرگه ، تباهيه . بازم قبول مي كني ؟ و من كه اشك پهناي صورتم رو پر كرده بود لبخندي زدم و سر تكون دادم كه يعني آره .بعدش كه آروم آروم، دور مي شدي با خودم زمزمه كردم : گفتي كه دهم كامت و جانت بستانم ترسم ندهي كامم و جانم بستاني چقدر ساده بودم . چقدر احمق بودم بودم من . چرا نفهميدم اگه كامي در ميون نباشه ، سعيدي هم نباشه بهتره . بايد مي گفتم : ترسم ندهي كامم و جانم نستاني و حالا از اون چيزي كه بايد مي ترسيدم سرم اومد : ما را به سخت جاني خود اين گمان نبود ... نوشته شده در ساعت 6:19 PM توسط سعيد
Comments:
Post a Comment
|