اي واي بر اسيري كز ياد رفته باشد ****** در دام مانده صيد و صياد رفته باشد
كوچه رند






Wednesday, April 13, 2005

٭ نرفته بودم كه برگردم و نيامده ام كه بمانم .
يكسال پيش بدون توضيح اين وبلاگ را ها كردم و اينك بصورت خودخواهانه اي آمده ام كه بنويسم . بي آنكه كسي بداند يا بخواهد و يا حتي دوست داشته باشم كه بداند .


انديشه شما ........................................................................................

Saturday, April 03, 2004

٭ سلام
نامه اي براي تو كه شايد بخواني ...
حق با توه . تو درست مي گي . من بچه ام . تقصير خودمه . نمي خوام بزرگ بشم . من از دنياي بزرگترا چيزي سر در نمي آرم . نمي فهمم چي مي گن ، چي مي خوان ، چجوري فكر مي كنن . نمي خوام بفهمم . هر وقت بهش فكر مي كنم سردرد مي گيرم . خودم كم درد دارم حالا سر درد واسه چي ؟ سري رو كه درد نمي كنه دستمال نمي بندن كه . مي بندن ؟!
بچه ام . دلم نمي خواد بزرگ بشم . دلم نمي خواد بالغ بشم . ولي پير ؟ بي اونكه بخوام پير شده ام خيلي زياد . عجيبه كه بالغ نشده پير شدم . جوون نشده و جووني نكرده پير شده ام . پشتم خميده و شقيقه هام به سفيدي مي زنه . سينه ام خس خس مي كنه و خودم بهونه گير شده ام و خلوت گزيده و همه اينا اگه نشونه پيري نيست پس نشونه چيه ؟
بجز آن كشيده ابرو كه خميده در جواني
نشنيده ام جواني كه قدش خميده باشد ...
اينو شاعر گفت . برام خوند . توي يه روز باروني وقتي حسابي دلش برام سوخته بود . وقتي رفت من دوباره بچه شدم . دوباره دلم بهونه ات رو گرفت . دوباره گريه كردم ، التماس كردم و سرودم :
برگرد تا ببيني عشقت چه كرده با ما
در اوج نوجواني ، گشتم كمانه ، برگرد
...
هنوز بچه ام . هنوز وقتي چشماي كور گربه سفيد و پشمالوي همسايه رو مي بينم بلند مي گم : آخي ! بميرم الهي ! هر وقت يه بچه رو مي بينم چهار دست و پا ولو مي شم رو زمين . خرش مي شم و براش دم تكون مي دم ! هنوز تا مي شينم رو صندلي آرايشگاه يواش زمزمه مي كنم سرم را سر سري نتراش اي استاد سلماني ! دلم مي خواد با شونه اش بيفته به جون كله ام و بخاروندش . دلم مي خواد موهام رو خيس كنه و بره كنار تا من هر چي دلم مي خواد با پسرك صاف و صادق توي آئينه هم كلوم بشم ... . بچه ام . هنوزم وقتي مقابل تو مي ايستم نمي تونم سر بلند كنم . چشات رو فقط نقاشي مي كنم . نديدمشون كه ! حتي توي خواب . من فقط دو تا كفش قشنگ و ساده و رؤيايي رو مي بينم و بس . تنها چيزي كه از ديدارت برام مونده . تصوير يه جفت كفش !
مي توني باور نكني !اما انگاري اونقدر پير شده ام كه برام دعوتنامه فرستادن برم تدريس . سلسله مباحث مجنون شناسي . باورت مي شه ؟! اونا هم گول موهاي سفيدم رو خوردن . انگار نفهميدن كه من اين موها رو تو آسياب سفيد كردم . آسيابي كه استخون آرد مي كنه به جاي گندم ! رفتم . هفت جلسه تدريس كردم . شاگردام همه از جنس بهار بودن و هم سن و سال خودم . بچه . عينهو خودم . جلسه آخر گفتم هر كي دستخطش خوبه و مباحث رو كامل نوشته ، يه نسخه هم به من بده . من كه نفهميدم چيا گفتم و چيا نگفتم . دختركي بلند شد با گيسوان بلند و چشمهايي بسته ! : استاد ! دل خوش سيري چند !
مي توني باور نكني ! اما تا به تو فكر مي كنم همه چي فراموشم مي شه ! دستپاچه مي شم . خنگ مي شم ! اينقده نصيحتم مي كنن . اينقده در گوشي بهم مي گن راه كدومه و چاه كدومه . اينقده داد مي زنن بچه نشو ولي چه فايده . راستي ! يكي مي گفت آدما پير كه مي شن گوشاشون سنگين مي شه ...
اگر مراد نصيحت كنان ما اينست
كه دل ز دوست بشوئيم تصوريست محال
...
تو برام تازگي داري . حتي اگه اتفاقي باشي كه هر روز تكرار مي شه . و من هيچ حرف ديگه اي بلد نيستم كه بگم . همين !
گفتم شايد بخوني . اما نه ! تا نياي تموشا كه نمي شه بخوني ، مي شه ؟ تفال زدم به حافظ :
خلوت گزيده را به تماشا چه حاجتست ...
پس :
به كرامتي كه داري سر خويش گير و بگذر...
...
...
...


انديشه شما ........................................................................................

Saturday, March 27, 2004

٭ سلام
روي خوشش چون شرار ، خوي خوشش نوبهار
وان دگرش زينهار ! او هو رب العباد

تبريك و تشكر از همه و شرمنده اگر پيامي بي پاسخ مانده كه سكوت اين روزهايم بيش از آنكه معلول كمي فرصت باشد نتيجه نبودن حرفي است براي زدن و كلامي براي نوشتن . پوچ پوچم . توخالي توخالي همچون نيي ميان تهي كه منتظرم تا تو لب بر لبم بگذاري و من بخروشم . خروشي چنان مستانه كه باورش در خيال نگنجد و شورش شرر انگيزد شرار وار !
لب بر لبم نه ساقيا تا جان فشانم مست مست
بهار من همراهي با توست و خزان آرزوهايم غروب غم انگيز رفتنت . چگونه دل خوش كنم به اين گذشتن و رفتن هاي تقويمي وقتي بهانه اي دارم چون جاي خالي تو براي گريستن ؟ چگونه ؟
زيبايي اين بهار علاوه بر تكرار عادت هاي هر چند قديمي ولي زيبا و پر معنايش يادآور ديدار توست . زمان و مكان را گم كرده بودم ولي تو آمدي و من عطر اقاقي ها را احساس كردم . كنارم نشستي و من دل به لطافت پروانه خيالت سپردم . چشم در چشمان من دوختي و من در سبزه زار عاشقيت ديوانگي كردم ، از من رميدي و من صيد غزالي وحشي شدم
شده ام سگ غزالي ...
بهار شد تا تو آمدي ، آمدي و بهاري آوردي كه بي خزان است و من از آنروز روزي هزار بار عاشق مي شوم هر بار وحشي تر از پيش و درمانده تر از قبل !...
***
حافظانه هاي بهاري
***
معذرت مي خوام اگه حرفي يا عملي از من باعث دلخوري كسي شده . بيشتر از همه از جلال كه بيشتر از همه كج خلقي ها و بي حوصلگي هاي من رو تحمل مي كنه . مي تونم بفهمم دوستان خارج نشينمون چقدر دوست داشتن اين روزا كنار خونواده و عزيزانشون باشن . براي اين دوستان بخصوص نيايش و بچه محل عزيز آرزوي سلامتي و سربلندي دارم .
تولد خواهران عزيزم مسافر كوچولو و نيمكت چوبي رو هم بهشون تبريك مي گم
يا حق



انديشه شما ........................................................................................

(0) comments Monday, March 01, 2004

٭ سه شنبه ، ظهر عاشورا :
عزاداري شيعيان در کربلا به خاک و خون کشيده شد
خون حسين هنوز هم در خروش است . کجايند آنها که خيال می کنند حسين و عاشقان حسين در ورطه تکرار افتاده اند ؟ ببينيد چه می کنند و چگونه طاقت نمي آورند همین تکرار مقدسِ را که شما بر ما خرده می گيريد . چه خوش است و خوش رنگ است و مقدس است خون عاشقِ که کنار حرم معشوقش زمين را گلگون می کند . چه زيباست رقصي چنين عاشقانه و عارفانه . رقصي چنين ميانه ميدانم آرزوست

سلام بر تو و بر تمامی عاشقانت . سلام بر شهِيدان امروز عاشورا در جاي جاي اين کره خاکی . خوش به سعادتشان
***
دوشنبه ، تاسوعا

بنام عشق و بنام خدای عشق
کربلا صحنه بديع و بي نظير عشق بازي ناب است و اين ، مايه دلگرمي و غرور و شادي عاشقان و شيفتگان حضرت عشق است . اين تلالو و شادي و جوشش عشق است که پس از اين همه سال جانهاي شيفته را به جوشش و تپش مي آورد . اشکهايي که جاري مي شود پيش از آنکه اشک حرمان و درد ناشي از مصيبت باشد اشک غرور است براي آنها که مولايي دارند چون حسين و دلبري دارند چون اباالفضل . اين بر سر و سينه کوبيدنها دست افشاني دل سپردگاني است که تک مضرابهاي عاشقي اينگونه بي تابشان کرده است . يک جرعه و تنها يک جرعه نوشيدن کافي است تا مست گردي و بيقرار و بي تاب ...
السلام عليک يا قمر بني هاشم
تاسوعاي حسيني بر شيفتگان دستان بلند خدا تبريک و تسليت باد .

سقاي حرم رفت و دگر بار نيامد
شد آب دل تشنه لبان ، يار نيامد
خم شد کمر سيد و سالار شهيدان
زيرا که سپهدار و علمدار نيامد
***
اي تشنه لبي که آب شرمنده توست
هر قطره ز هر سحاب شرمنده توست
با سوز عطش گذشتي از آب فرات
والله که انتخاب ، شرمنده توست
***
کس همچو تو سقاي جگر تشنه نديد
شرمنده تو آب شد و آه کشيد
آندم که شفق ز روي ماه تو دميد
از داغ تو پشت عشق ناگاه خميد
***
اي ساقي سرمست ز پا افتاده
دنبال لبت آب بقا افتاده
دست و علم و اشک ، سه حرف عشق است
افسوس ز هم اين سه جدا افتاده
***


انديشه شما ........................................................................................

(0) comments Wednesday, February 25, 2004

٭ السلام عليك يا ابا عبدالله ***
ديگه داره باورم مي شه كه كاسه صبري كه همه از گنجايشش تعجب مي كردن به لب بلب شدن كامل نزديك مي شه . حادثه هاي خيلي بزرگ ، تنها يه فرصت خيلي كم و يه فضاي كوچيك بهش مي دن كه مدت زيادي دوام نمي آره . يه بهانه كوچيك دوباره نزديكش مي كنه به نقطه پايان . يواش يواش داره باورم مي شه ...
هرگز دل پر خون را خرم نكني ، دانم
مجروح توام ، داني ،مرهم نكني ، دانم
چون دم دهيم دايم گر دم زنم و گر نه
با خويشتنم يكدم همدم نكني ، دانم
هر روز وفاداري من بيش كنم داني
مويي ز جفا كاري ، تو كم نكني ، دانم
گفتي كه اگر خواهي تا عهد كنم با تو
گر عهد كني با من ، محكم نكني دانم
آنروز كه دل بردي ، گفتي ببرم جانت
اي راحت جان و دل ، اين هم نكني دانم ...
مي ترسم از روز كه نباشم و لب گزيدنهاي تو سودي نداشته باشد . مي ترسم و گمانم كه نمي ترسي ...
مي ترسم بند صبوري پاره شود و حرفهاي ناگفته غليان كند و زخمهاي ناسور كرده سر باز كند . مي ترسم و پيداست كه نمي ترسي ، نمي ترسي ...




انديشه شما ........................................................................................

(0) comments Saturday, February 21, 2004

٭ سلام و ممنون از همه . به ياد همتون بودم . ...
خيلي شر بوديم . من و داداشم . عليرغم مراقبتاي مادر ، روزي نبود كه آتيشي راه نندازيم و ننه باباي كسي رو به شكايت راهي خونه نكنيم . تفريحاي اون موقع يا بادبادك هوا كردن بود يا مره بازي بود يا الك دولك ، يا تيله بازي و يا اگه تلوزيون ناپرهيزي مي كرد و زورو نشون مي داد با چوب و شمشير پلاستيكي و ... به جون هم افتادن و بعدش سر و كله و دماغ خوني مالي كه پشت سر هم رديف مي شد . چهار ساله بودم كه خوندن و نوشتن رو درسطح اوليه اش ياد گرفتم . هم زمان با مدرسه رفتن داداشم . هر چند اون كاملا بي علاقه بود به درس و مدرسه ، من عاشق خوندن بودم . پدرم يه آلبوم داشت از بريده روزنامه هاي زمان محاكمه مصدق كه من عاشقش بودم . مادرم كتاب؛ فاطمه فاطمه است ؛ شريعتي رو داشت كه هر چند من چيزي ازش نمي فهميدم اما وقتي مي خوندمش كيف مي كردم . يه خونه فسقلي 60 متري داشتيم با يه حياط نقلي كه به اندازه 4 تا موزائيك گوشه اش يه باغچه دوست داشتني درست كرده بوديم . مادرم شبا برامون قصه مي گفت تا خوابمون ببره . قصه ماه پيشوني رو عليرغم تكرارش خيلي دوست داشتيم . قصه بزبز قندي و قصه هاي عاشورا . اين آخري هميشه به گريه مادر ختم مي شد . قصه هاي جور واجور از شخصيتاي مختلف عاشورا و مادر بيشتر از همه قصه رقيه رو برامون تعريف مي كرد وجريان اون دختر بچه اي رو كه به جاي اينكه شب سر بر بالش نرم و گرمش بذاره و با عروسكاش بازي كنه ، شبونه ميون خرابه تاريك پيش چشماش سر بريده پدرش رو مي بينه ، جريان اون گريه ها و از هوش رفتن ها و دق مرگ شدن ها ...
...
خيال كن يه جايي رفتي كه از همون بچگي دلت از عشقش به تپش مي افتاده . اسمش رو كه مي شنوي يه جوري از خود بيخود مي شي . اصلا انگار وقتي اذان و اقامه رو تو گوش چپ و راستت خوندن عشقش رو هم بهت بخشيدن . شايدم خيلي قبل تر از اين حرفها . حالا موقع غروب خورشيد يه دفعه چشم باز مي كني مي بيني يه جا وايسادي انگاري ميون زمين و آسمون . يه خورشيدي هست كه داره مي ره پايين و يه ماهي كه از يه طرف سر به آسمون غيرت و مردانگي بلند كرده و يه شرافتي كه طلوع هر خورشيدي رو كمرنگ مي كنه . اينطرفت گنبد طلايي رنگ قمر بني هاشمه و اونطرفت ضريح شش گوشه اباعبدالله و تو همينطور هاج و واج و درمونده مي موني و نمي دوني بايد كدوم طرف بري ...
جرات نمي كردم برم طرف ضريح امام حسين . يه چيزي مانعم مي شد . اما يه وقت به خودم اومدم و ديدم انگاري زنجير بريدم . از حرم قمر بني هاشم تا ضريح امام حسين رو دويدم . يه نفس . نفهميدم از كدوم در رفتم تو و چه جوري خودم رو رسوندم به ضريح ...
وقتي اومدم بيرون چند دور دور خودم و ضريح گشتم و يه مدت گيج زدم تا بفهمم از كدوم در اومده ام و كفشهام رو كجا كنده ام


انديشه شما ........................................................................................

(0) comments Monday, February 09, 2004

٭ سلام
به لطف ساقي مجلس ، مي ام در ساغر است امشب
بزن مطرب نوايي خوش كه يارم در بر است امشب

امشب با خيال گرم تو در آغوش ، به خواب خواهم رفت . امشب تمام ستاره ها ميهمان شب باراني چشمان منند . امشب مرور خواهم كرد عاشقانه هاي اسطوره اي را . امشب مجنون خواهم شد مجنون تر از مجنون
منم مجنون آن ليلي ، كه صد ليلي است مجنونش
هر دمي كه فرو مي رود هاي است و هر بازدم كه بر مي آيد هو . و من در اين هاي و هوي غريبانه ، ملتمسانه نشسته ام به اميد نگاهي .
در اين زندان تاريك و چاه گونه ، ضعيف و رنجور و غمزده نشسته ام به انتظار تا بلكه تو با كارواني از نور بيايي و تشنگي هم ركابانت بهانه اي شود براي انداختن ريسماني در اين تاريكي و من چه اندازه مشتاقم براي چنگ زدن به اين ريسمان ...
تقصير تو نيست . تقصير هيچكس نيست جز من كه من به دست خويش ديواري ساخته ام كه سد راه ديدار تو مي شود و هيچ چاره اي نيست جز فرو ريختن اين ديوار و فرو ريختن من
زليخا مرد از حسرت كه يوسف گشت زنداني
چرا عاقل كند كاري كه بازآرد پشيماني

غريب شده ام اين روزها و حرفهايم غريب تر و اين غريبي را چه خوب مي فهمند دوستان مهربان و چه زيبا مي نوازند ياران همراه !. دستهاتان درست و نفسهاتان صادق :
گفتي از حافظ ما بوي ريا مي آيد
آفرين بر نفست باد كه خوش بردي بوي
.
عيد غدير بر همه عزيزان مبارك خاصه بر سالك و عليرضاي عزيز و خواهر سيده ام ليلا و تمام دوستان و عزيزان همراه .
به ديدار دوست خواهم رفت اگر قابل بداند و لايق باشم . و اينگونه است كه عشق از در و ديوارم سرازير است...
باز فرو ريخت عشق از در و ديوار من
باز ببريد بند ، اشتر كين دار من
بار دگر شير عشق پنجه خونين گشاد
تشنه خون گشت باز اين دل سگسار من

برايم دعا كنيد ...


انديشه شما ........................................................................................

(0) comments

Home